تاریخ انتشار: 1394/11/15
بازدید: 4462
0  
/ 0

روابط مذهبی و قومی آل‌بویه در شیراز در قرن پنجم هجری

قاضی، وزیر و داعی اسماعیلی روابط مذهبی و قومی آل‌بویه در شیرازدر قرن پنجم هجری / یازدهم میلادی

درباره اهمیت شیراز به عنوان یکی از مهمترین پایتخت‌های آل‌بویه در زمان حکومت آخرین امرای این سلسله آل‌بویه مطالبی نوشته شده که تاکنون به طور دقیق مورد بررسی قرار نگرفته است. این مقاله سعی دارد سیاست‌های شیراز در دوره ابوکالیجار (415-440/ 1024-1048) را با توجه به اقدامات سه شخصیت مهم دربار یعنی موید فی الدین شیرازی، مبلغ اسماعیلی، عبدالله فزاری، قاضی سنی‌مذهب دربار و بهرام بن مافنه ملقب به عادل، وزیر ابوکالیجار مورد بررسی قرار دهد. با استناد به منابع مختلف، این مسأله روشن می‌شود که هر یک از افراد یادشده از تمام تدبیر و روابط سیاسی خود با گروه‌های مختلف بویژه نظامیان بهره گرفتند تا به شخص شاه نزدیک‌ شده و ضمن در میان گذاشتن اهداف خود با شاه، از نزدیک‌ شدن دیگر رقیبان به ابوکالیجار جلوگیری کنند. این مقاله با دنبال کردن راهبرد سیاسی این سه مرد، طرحی از ساختار سیاسی شیراز به دست می‌دهد و بر شمول‌گرایی دربار ابوکالیجار و ثبات نسبی آن در مقایسه با دربار بغداد تاکید می‌کند. 

«شیراز جدا از داشتن دولت عادل و باثبات در آموزش تدابیر سیاسی حرف چندانی برای گفتن ندارد؛ آن چه حکومت آل‌بویه در شیراز به میراث نهاده است، نه الگویی از سیاست درخشان و نه طرحی برای ایجاد جامعه‌ای بهتر است. میراث آن نه مادی که بیشتر متجلی در معنویات و هنر است؛ بر این اساس آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که میراث شیراز آن‌قدر نیست که به حساب آید؟»[1]

در یکی از رسالات اندکی که به زبان انگلیسی درباره تاریخ شهر شیراز نوشته شده است، ا.ج. آربری، محقق برجسته ادبیات پارسی و عربی، اهمیت سیاسی شهر شیراز را ناچیز دانسته و بر میراث هنری و مذهبی آن تاکید می‌کند. تاکید آربری بر میراث فرهنگی شهر شیراز قابل توجه است و هم‌چنین نمی‌توان تاثیر شیراز بر ادبیات و مذهب را نادیده انگاشت. با این همه، شیراز به لحاظ سیاسی نیز اهمیت داشته و دست کم در دوره آل‌بویه یکی از مراکز مهم سیاسی بوده است. این شهر در کنار  ری و بغداد سه شهر مهم حکومت آل‌بویه به حساب می‌آمد. بسیاری از امرای برجسته آل‌بویه از جمله عضدالدوله و بهاء‌الدوله در دوره‌هایی از حکومت خود شیراز را به عنوان پایتخت برگزیدند و امرای کم‌آوازه‌تر آل‌بویه مثل ابوکالیجار بیشتر عمر خود را در شیراز سپری کردند. این مقاله به بررسی سیاست دربار شیراز در دوره ابوکالیجار (1025-1048/ 415-440) می‌پردازد تا روش‌های حکومت‌داری آل‌بویه در مراکز مختلف قدرت به جز بغداد را مورد بررسی قرار دهد. در حالی که سیاست شیراز در میانه قرن یازدهم ممکن است بنا به ادعای آربری چندان مبتنی بر درایت، عدالت و ثبات نباشد، بررسی دقیق آن می‌تواند به ما تصویری از اداره حکومتی دهد که شرایط ایده‌آلی نداشته ولی به شکل کارآمد اداره می‌شود.

البته آربری بیشتر قصد بررسی وضعیت عمومی شیراز در دوره آل‌بویه را داشته و توجهی به سیاست‌های دربار شیراز ندارد. از سوی دیگر بیشتر تحقیقات انجام شده درباره مراکز شهری دوره آل‌بویه بر روی بغداد متمرکز است. در این منابع اشاره شده که آل‌بویه بیش از یک پایتخت داشته‌اند، اما مطالعات بیشتر بر روی بغداد متمرکز شده‌اند.[2]

تنها مطالعات اندکی درباره شهرهای دیگر جز بغداد یا دیگر حکومت‌های مستقر در منطقه صورت گرفته است.[3] بیشتر تحقیقات انجام شده درباره آل‌بویه ضمن محدود کردن حوزه توجه خود به بغداد، خیلی به ندرت به دوره پس از مرگ بهاءالدوله در سال 403/ 1012 پرداخته‌اند، و  مطالعات اندک درباره ایران در قرن یازدهم، تنها بر دوره بعد از پیروزی سلجوقیان بر بغداد متمرکز شده‌اند.[4] پژوهش‌های انجام شده درباره دولت‌های بویه مستقر در ایران نیز بیشتر وضعیت این حکومت‌ها در قرن دهم را مورد مطالعه و بررسی قرار داده‌‌اند.

تردیدی وجود ندارد که تحقیقات انجام شده درباره بغداد، بویژه در قرن دهم، بسیار غنی‌تر از پژوهش‌های صورت گرفته درباره دیگر قسمت‌های حکومت آل‌بویه است. بر این اساس می‌توان بر اساس منابع موجود به طرحی کلی از دربار شیراز و کارهای انجام شده در آنجا دست یافت. با تمرکز بر روی دربارهای آل بویه در شهرهایی بجز بغداد می‌توان به فهم بهتری از نوع سیاست و نظام اجرایی دربار شیراز در یک مقطع مهم تاریخی دست پیدا کرد.  

در دربار ابوکالیجار در شیراز میان دولت و افراد با پیشینه‌های مذهبی و قومیتی متفاوت، توازن دقیقی برقرار بود. اهمیت این مساله زمانی روشن می‌شود که حکومت ابوکالیجار در شیراز را در گستره دیگر بخش‌های حکومت آل‌بویه و نیز در کنار حضور فاطمیان در مصر و غزنویان در آسیای مرکزی مورد توجه قرار دهیم.

برادران ‌بویه در سال 334/954 اداره ایالات‌های جنوبی دریای مازندران، ایالت فارس و سرانجام بغداد را به دست آوردند. ولی رئیس خاندان آل بویه در شیراز مستقر شد. حکومتی که آل‌بویه بنا نهادند حاصل اتحاد خانوادگی نامطمئن و لرزانی بود که امیران ارشد آن در سه شهر شیراز، بغداد و ری حضور داشتند و امیران دیگر آل‌بویه در پایتخت‌های کوچک‌تر یعنی کرمان و واسط مستقر بودند. دوره شکوه آل‌بویه در اواخر قرن دهم و زمانی بود که امیر مقتدر آل‌بویه یعنی عضد الدوله (367-72/ 978-83) توانست بر اعضای خاندان آل‌بویه تسلط یافته و آنها را وادار به حمایت خود کند. با این همه، پس از مرگ عضدالدوله و با وجود تلاش‌های بسیار بهاءالدوله جد ابوکالیجار، این وضعیت هرگز تداوم نیافت. در دوره‌ای  که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته است، آل‌بویه بیش از آن که از اتحاد منسجمی برخوردار باشند، شبیه مجموعه‌ای از قدرت‌های به هم پیوسته بودند که همواره در شرایطی میان نزاع و اتحاد به سر می‌بردند.

ابوکالیجار در سالهای 415-40/ 1024-48 در فارس و در سال های بین 435-40/ 1044-48 در عراق حکومت کرد. او علاوه بر شیراز توانست بر بخش‌های بیشتر فارس و خوزستان از جمله شهرهای کرمان، واسط و اهواز مسلط شود. دوره حکومت ابوکالیجار مثل حکومت دیگر امرای آل‌بویه با جنگ و نزاع داخلی گره خورده است. ابوکالیجار بیشتر وقت خود را به رقابت با عموهای خود یعنی پسران بهاء‌الدوله گذراند. او در ابتدا برای تسلط بر فارس و کرمان با ابوالفوارس و سپس برای دست یافتن به بصره، واسط و بغداد با جلال‌الدوله درگیر شد. این جنگ‌ها با دخالت سپاهیان دیگر امیران ‌بویه بویژه امرای بغداد تشویق و تشدید می‌شد. آنها سعی داشتند با به جان هم انداختن دیگر امیران به اهداف سیاسی خود جامه عمل بپوشانند. دیلمیان و ترکان که بخش عمده‌ای از سپاهیان آل‌بویه را تشکیل می‌دادند درگیر رقابت ناتمام قومی و نژادی بودند. این رقیبان نظامی گاه درگیر جنگ‌های مذهبی و قومی می‌شدند که هر از چند گاهی از یکی از شهرهای امپراتوری آل‌بویه سربرمی‌آورد.[5] ابوکالیجار پس از مرگ جلال‌الدوله و دست یافتن به رهبری خاندان آل‌بویه تلاش بسیاری کرد که قدرت آل‌بویه در دوران عضدالدوله را احیا کند، اما جنگ‌های داخلی باعث شد که غزنویان و سپس سلجوقیان به تدریج قلمرو آل‌بویه را به تصرف درآورند. بیشتر مدت چهار سالی که ابوکالیجار از درگیری با خاندان آل‌بویه آسوده بود، به دفع حملات سلجوقیان طی شد. با مرگ ابوکالیجار در سال 440/1048 نزاع داخلی آل‌بویه از سر گرفته شد و همین امر به سلجوقیان فرصت داد تا حکومت آل‌بویه را از میان بردارند.

این وضعیت ناامن و بی‌ثبات نشان می‌داد که برخی از افراد می‌توانند با استفاده از ابزارهای سیاسی شرایط را به نفع خود تغییر دهند. زندگی‌نامه یکی از مبلغان شیعه اسماعیلی می‌تواند به ما در فهم برخی از سیاست‌های آل‌بویه در شیراز کمک کند. حدود سال 435/ 1043-1044 واسطی، وزیر عباسی به شیراز آمد تا موید فی‌الدین شیرازی، مبلغ اسماعیلی را تشویق کند تا دست از حمایت فاطمیان برداشته و به خدمت خلافت عباسی درآید.[6] بر اساس کتاب موید، بحثی که واسطی برای ترغیب او مطرح کرد به این صورت است:

او گفت: «در شخصیت، دانش و عزت نفس شما تردیدی نیست. با این همه بر شما مثل روز روشن است که ترکان سخت با شما دشمنی دارند. شما به نفع مردمی در مصـر به مخالفت با خلیفه عباسی پرداخته‌اید که نه دوستی آنها به حال شما سودی می‌بخشد و نه دشمنی ایشان زیانی، این کار با خرد و تدبیری که در شما سراغ دارم سازگار نیست. شایسته است که دست از حمایت از فاطمیان بردارید. در این صورت، می‌توانم به خلیفه نامه‌ای نوشته و از او بخواهم به ابوکالیجار در مورد شما دستخطی  بنویسد. در این صورت، امیر تو را در حلقه دوستان و خدمتگزاران خاص خود خواهد دانست.» موید پاسخ داد: «از شما به خاطر توجهی که به من دارید سپاسگزارم، با این همه، مرا بهتر آن است که به خدا پناه ببرم و به دنبال کسب رضایت او باشم. اعتقاد من تنها برخاسته از توجه من به خلیفه فاطمی نیست. نوشته‌اید که رضایت و یا ناخشنودی او مرا سود و زیانی نمی‌بخشد. من در انجام این کار نه به دنبال تقرب یافتن به دربار ابوکالیجارم و نه به خلیفه فاطمی و از این رو ترغیب شما من را از راهم باز نمی‌دارد».[7]

در متن بالا، شخصی مثل مؤید، آن قدرمهم است که توجه شخصیت مهمی مثل وزیر خلیفه عباسی را به خود جلب می‌کند. بنابراین اعتقادات این فرد دست کم به لحاظ نظری  باید اهمیت زیادی داشته باشد که شخصی مثل واسطی را بر آن داشته تا عقیده او را تغییر داده و یا دست کم رضایت زبانی موید را به دست آورده باشد. نمونه آمده نشان می‌دهد که در دربار آل‌بویه افراد بسیاری مثل موید عقاید مذهبی مغایر با خلافت عباسی مغایرت داشته‌اند. در حالی که آل‌بویه اعتقادات شیعی داشتند، هرگز خود را به خاطر شیعیان هفت امامی با خلافت عباسی درگیر نمی‌کردند و به همین خاطر هرگز با تمام وجود از شیعیان اسماعیلی از جمله موید که نمایندگی خلافت عباسی را بر عهده داشت حمایت نمی‌کردند، ولی در عین حال اسماعیلیان را نیز از خود نمی‌راندند. نوع برخورد آل‌بویه با موید نشان می‌داد که افراد دیگر هم می‌توانند تا این اندازه به آل‌بویه نزدیک شوند. 

سوال اصلی این مقاله آن است که چگونه افراد و گروه‌ها در دربار آل‌بویه در شیراز می‌توانستند از فرصت‌های ایجاد شده، به خاطر تسامح و ضعف امرای آل‌بویه، از جمله ابوکالیجار، استفاده کنند.

چگونه افراد و گروه‌های مختلف می‌توانستند منافع خود را پیش ببرند؟ چگونه ابوکالیجار تلاش کرد قدرت و موقعیت خود را تضمین کند؟

در ارتباط با مثالی که عنوان شد، چگونه یک مبلغ اسماعیلی مثل مؤید می‌توانست به جایگاهی برسد که در خاطر افرادی مثل واسطی مهم جلوه کند؟ در حالی که این سوالات بیشتر مربوط به شیراز و ابوکالیجار است، سوال دیگری به ذهن خطور می‌کند و آن این که وضعیت دربار شیراز در دوره ابوکالیجار در مقایسه با دربار بغداد در همین زمان و دربار دیگر امرای آل‌بویه در دوره‌های پیشتر چگونه بوده است؟

این مقاله به بررسی سه شخصیتی می‌پردازد که در گزارش‌های مختلف از دربار آل‌بویه در شیراز در دوره ابوکالیجار نقش مهمی ایفا کردند: المؤیّد فی الدین شیرازی، مبلغ اسماعیلی که پیشتر از او نام بردیم، بهرام بن مافنه، وزیر ابوکالیجار ملقب به عادل و عبدالله، قاضی سنی دربار.

این مقاله به بررسی اقدامات این سه فرد و روابط آنها با ابوکالیجار، با یکدیگر و نیز با دیگر گروه‌های مستقر در شیراز می‌پردازد. با دنبال کردن اقدامات این سه فرد در دربار ابوکالیجار می‌توان دریافت که سیاست در شیراز در نیمه اول قرن یازدهم تا حدود زیادی شمول‌گرا بوده است و درحالی که نمی‌توان آن را به لحاظ سیاسی به عنوان الگوی موفقی معرفی کرد، نسبت به دربار بغداد در همان زمان افت و خیزهای کمتری داشته است.

از میان این سه فرد، گزارش اقدامات موید فی الدین شیرازی به نظر ساده‌تر می‌رسد. موید در کتاب «مذاکرات» گزارشی از برخورد خود با ابوکالیجار را تهیه کرده است. او در این گزارش به شکل بسیار کوتاه تلاش موفق خود در نزدیک شدن به ابوکالیجار و ترغیب او به شیعه اسماعیلی و خلیفه فاطمی را توصیف می‌کند. «مذاکرات» یکی از قابل توجه‌ترین گزارشاتی است که از وضعیت شیراز در این مقطع زمانی به دست ما رسیده است.

از طریق این گزارش می‌توانیم تصویر نسبتا واضحی از کار موید در شیراز و تلاش‌های او برای توسعه جایگاهش در متن جامعه آل‌بویه به دست آوریم. این گزارش در بخش اول مذاکرات موید به ثبت رسیده است. تمرکز متن بر روی تلاش اولیه موید برای نزدیک شدن به امیر آل‌بویه از طریق بهرام بن مافنه، وزیر ابوکالیجار، در سال 430/1039 است. وزیر توانست از طریق بحث و مذاکره با قاضی عبدالله حمایت ابوکالیجار را به دست آورد. متأسفانه، توطئه برخی از درباریان باعث فاصله گرفتن شاه از موید شد. آخرین نقطه ارتباط موید با ابوکالیجار مرگ جلال‌الدوله، امیر بویه‌ای مستقر در بغداد در سال 435/1044 بود. ابوکالیجار آرزو داشت که جای جلال‌الدوله را در بغداد بگیرد و این کار بدون کمک خلیفه عباسی میسر نبود. به همین خاطر ابوکالیجار به موید که نماینده خلیفه فاطمی یعنی رقیب خلیفه عباسی بود پشت کرد. موید از شیراز تبعید شد و در سال 436-37/1045-46 در قاهره از دنیا رفت.[8]

گزارش موید چند نکته را درباره ساختار سیاسی شیراز روشن می‌کند. اول آن که این سوال به ذهن خطر می‌کند که چگونه موید توانست در دربار آل‌بویه به شخصیت قابل نفوذی تبدیل شود. در کتاب مذاکرات او و یا منابع دیگر مطلبی در این باره نوشته نشده است. همچنین در این گزارش از ارتباط پدر موید با وزیر پیشین آل‌بویه مطلبی نیست. موید عنوان می‌کند که پدرش برخلاف او چندان ارتباطی با امرای آل‌بویه نداشته است.[9] از این بخش درمی‌یابیم که موید از خانواده‌ای برخاسته بود که دست‌کم یک نسل در شیراز پیشینه داشتند و با دربار آل‌بویه در شیراز در ارتباط بودند. منابع دیگر مطرح می‌کنند پدر موید داعی بزرگی در شیراز بوده  است؛ نیز در برخی منابع به حضور اسماعیلیان در شیراز در دوره‌های پیش از ابوکالیجار اشاراتی شده است.[10]

بنابراین می‌توانیم این طور نتیجه بگیریم که موید از خانواده‌ای برخاسته بود که با دولت آل‌بویه و نیز با گروه‌های اسماعیلی که در دوره مورد بحث در شیراز حضور نداشتند ارتباط داشت.

شاید شاخص‌ترین نمود حضور موید در دربار ابوکالیجار ارتباط او با دیلمیان بود. او در تمام کتاب، خود را به عنوان راهنمای روحانی دیلمیان شیراز معرفی می‌کند. نیز در توصیف او، حامیان موید، از جمله بهرام وزیر و ابوکالیجار و نیز مخالفان او از جمله عبدالله قاضی، از نفوذ موید در میان سپاهیان آل‌بویه خبر داشتند. از همان آغاز گزارش، نفوذ موید در دیلمیان به او کمک می‌کند تا در جریان حوادث اثرگذار باشد. نزاع به خاطر برهم‌خوردن روزه ماه رمضان، وزیر را وا می‌دارد تا موید را متقاعد به ترک شیراز کند. موید با این کار موافقت می‌کند، اما به وزیر هشدار می‌دهد که «تردیدی نیست که [دیلمیان]، زمانی که از اوضاع من باخبر شوند، آشوب و بلوا به راه انداخته و مانع رفتن من می‌شوند».[11] پیش‌بینی موید به واقعیت پیوست و بنا به سازشی که صورت گرفت، موید در سال 429/1038 در حالی که دیلمیان او را همراهی می‌کردند به شهر فسا که محل استقرار دیلمیان بود رفت.[12] موید محبوب تمام دیلمیان نبود؛ آن دسته از دیلمیان که در فسا مستقر بودند خواهان موید نبودند.[13] با این همه، دیلمیان شیراز از او حمایت کردند. او در فسا مسجدی را بازسازی کرد و دیلیمان اهواز به فسا شتافتند تا پشت سر او نماز بخوانند.[14]

حدود یک سال بعد، ارتباطات موید با دیلمیان باعث نگرانی اعضای مختلف دربار شد. موید موفق شد به ابوکالیجار نزدیک شود. همین مساله حسادت اعضای مختلف دربار از جمله شخصی که موید با نام «المارق» از او یاد می‌کند را برانگیخت. این فرد که پیشتر به آیین اسماعیلی بود، موید را به تحریک دیلمیان به شورش محکوم کرد. ابوکالیجار نامه‌ای به موید نوشت و به او هشدار داد که دیلمیان را از آشوب و بلوا برحذر دارد و از ارتباط با دیلمیان دست بردارد.  موید این پیشنهاد را رد کرد.[15] روشن است که موید به نوبه خود، منافع دیلمیان را دنبال می‌کرد و یا دست کم مدعی توجه به خواسته‌های آنها بود. او بلافاصله پس از بازگشت از فسا با دیلمیان که همراهان و سربازان سلطان بودند دیدار کرد و به آنها هشدار داد که شاه نباید نمایندگان دیلمی را از خود براند زیرا:

«حکومت، سلطان و همراهان او به راستی دیلمی هستند. خدا [القیامه] مرا از ترس و وحشت در امان داشته است زیرا تمام پادشاهی در صلح و عدالت به سر می‌برد... اگر من در قلمرو محمود بن سبکتکین بودم،[16] بی‌تردید در امان نبودم. بنا به اصول {دولت} دیلمی تنها چیزی که از شما می‌خواهم آن است که گروهی من را از ستم {محمد بن سبکتکین} محافظت کند، و برای {دولت} لطف و مرحمت خدا و پیامبر و خاندانش را آرزومندم».[17]

نکته‌ای که موید در اینجا بر آن تاکید می‌کند آن است که دیلمیان ستون محکم حکومت آل‌بویه هستند و این که اصول حکومت آنها بر تشیع استوار است. بنابراین آنها می‌بایست از نماینده خود یعنی موید حمایت کنند و اطمینان یابند که موید بی واسطه با ابوکالیجار در ارتباط است. دیلمیان نمی‌توانستند برای موید مخاطبانی جز خود فراهم کنند و موید نیز ناگزیر بود به توسل به روش‌های مختلف به ابوکالیجار نزدیک شود. شواهدی برای رد یا پذیرش این گفته موید که دیلمیان او را رهبر خود می‌دانستند وجود ندارد. تلاش برای حصر خانگی موید در سال 433/1042 باعث شورش دیلمیان شد. در مدت چند ماهی که او در حصر خانگی به سر می‌برد، سیل مداوم حامیان به خانه او سرازیر بود تا از سلامت و شرایط رندگی او مطمئن شوند.[18]

 منابع اندک موجود، بر گزارشات موید مبنی بر ارتباط دیلمیان با وقایعی که در اطراف وی در جریان بود صحه می‌گذارند. فارسنامه نوشته ابن بلخی از مهمترین این منابع است.[19]او اسمی از موید نمی‌برد، اما ذکر می‌کند که ابونصر بن عمران، دوست نسبتا نزدیک موید فی الدین ابن ابی عمران موسی شیرازی است. ابن بلخی از این مرد که به نظر من همان موید است، یاد می‌کند و این که در میان دیلمیان نفوذ پیدا کرد و به دربار ابوکالیجار نزدیک شد.

منابع فارسی و عربی دیگر درباره شیراز، از موید با نام یاد نمی‌کنند، اما از گزارشات ابن اثیر از سال‌های 415-40/ 1024-48 این طور برمی‌آید که دیلمیان بسیار برای ابوکالیجار اسباب زحمت بوده‌اند.[20] شیرازنامه زرکوب تنها به شیراز و نیز اسماعیلیان بیرون از دربارهای ایران می‌پردازد. زرکوب می‌نویسد که ابوکالیجار با اسماعیلیان جنگید و آنها را به همراهی مسعود بن محمود غزنوی از فارس راند.[21] این منابع بدون ذکر نامی از موید، به اهمیت دیلمیان و نیز اسماعیلی مذهبانی مثل موید صحه می‌گذارند. می‌توان دریافت که ارتباط موید با دیلمیان به او اجازه داد به حلقه‌های سیاسی‌ای راه پیدا کند که پدر وی هرگز راه نیافته بود.

جنبه قابل توجه دیگری از اقدام موید الدین در شیراز آن است که ایدئولوژی اسماعیلی او حتی زمانی که او دور از دربار ابوکالیجار بود تا حدود زیادی تحمل می‌شد. زمانی که موید در سال 430 /1039 به دربار ابوکالیجار راه یافت، مورد توجه دربار قرار گرفت.[22] بنا به نوشته موید، ابوکالیجار بعد از شنیدن مباحثه موید با قاضی عبدالله به مذهب اسماعیلی گرایش پیدا کرد. موافقت امیر با اصول اسماعیلی به موید فرصت داد تا به ابوکالیجار نزدیک شود. او اجازه داشت روزهای پنج‌شنبه بعدظهر با ابوکالیجار در مورد اصول مذهب اسماعیلی گفتگوی خصوصی داشته باشد. بر اساس گزارش موید، او و ابوکالیجار روابط بسیار نزدیکی با هم پیدا کردند. امیر به سخنان موید گوش می‌کرد و به او تا آنجا اعتقاد پیداکرد که امیر به وزیرش گفت: «به راستی ما همه با هم همراه هستیم. اگر ببینیم که گروهی بر علیه کسی توطئه کرده و او را متهم به بی‌دینی و خطاکاری می‌کنند نباید با آنها هم‌ آواز شویم. خدا را شکر که ما را از این کار برحذر داشته است و ما را هدایت کرده است تا بدانیم این مردمان دورغگو و تفرقه افکن هستند».[23]

این گزارش حاکی از میزان نزدیکی موید به ابوکالیجار و خشنودی موید از این وضعیت است. امیر از موید در برابر بدگویی درباریان دفاع می‌کند. البته در ادامه موید ذکر می‌کند که همین نزدیکی وی به امیر ابوکالیجار سبب سقوط وی شد.

موفقیت موید در نزدیک شدن به ابوکالیجار از همه طرف با بدبینی و مخالفت روبرو شد و دشمنان تازه‌ای را برای او ایجاد کرد. درباریان نگران بودند که مبادا موید از موقعیت آنها سوء‌ استفاده کرده و از نفوذ آنها در دربار بکاهد. رهبر مخالفان وی در دربار همان شخصی است که موید از او با عنوان «مارق» یاد می‌کند. بر اساس نوشته موید، این مرد به هیچ دینی اعتقاد نداشت: «در میان آنها کسی بود که از دین بهره‌ای نداشت. او مایه رسوایی و نقص بود و کاملا غرق در فریب و تقلب، خرابکاری و توطئه گری. این مرد از آنهایی بود که به نمازی می‌ایستند که خدایش از مذهبی راستین برنیامده است».[24] این مرد تمام هم خود را به کار گرفت تا شاه را نسبت به موید بدبین کند.

موید ضمن گزارش از تلاش برخی از درباریان برای مسموم کردن ابوکالیجار عنوان می‌کند که آنها جدا از تأکید بر اسماعیلی بودن موید، سعی داشتند از راه‌های دیگر نیز او را از میدان به در کنند. پیشتر به تلاش ابو غالب واسطی برای ترغیب موید به سمت خلیفه عباسی اشاره کردیم. واسطی قصد کشتن موید را نداشت، بلکه می‌خواست موید را با خود همراه کند. موید همچنین از افراد دو رو و نیرنگ‌باز ابراز نگرانی می‌کند.[25] از این رو معلوم می‌شود که برخی از درباریان ظاهرا با موید طرح دوستی ریخته بودند تا به مقاصد خود دست یابند. بنابراین در عین حال که موید سعی داشت اول وزیر و سپس ابوکالیجار را به خود متمایل سازد، افراد دیگری بودند که همین هدف را در مورد خود او دنبال می‌کردند. سرانجام، توطئه‌های پی در پی‌ای که توسط افراد مختلف از جمله قاضی عبدالله، «مارق» که زیدی مذهب بود و فساوی وزیر که پیشتر اسماعیلی بود (بهرام وزیر  در سال 433/1041-1042 از دنیا رفت) و واسطی، وزیر عباسی به نتیجه رسید و موقعیت موید در دربار تضعیف شد. موید  در اواخر سال 433/1042 محکوم به تبعید شد.[26]

از جمله این توطئه‌ها که توسط واسطی وزیر خلیفه و دشمنان موید در دربار صورت گرفت، موید را متهم به دزدیدن کتابی کردند که بنا به آن شجره فاطمیان و پیوند آنها با مسلمانان زیر سوال می‌رفت. به او گفتند که باید کتاب را به شاه برگرداند و موید و کسی که کتاب را به دست او رسانده باید تنبیه شوند. موید  توانست ثابت کند که کتاب را برنداشته و اصلا آن از خانه شخص صاحب کتاب بیرون نرفته است؛ صاحب کتاب آن را به کنیز خود سپرده بود و دختر سرانجام جای مخفی کردن کتاب را آشکار کرد.[27]

هدف تمام این توطئه‌ها که موید گزارش می‌کند، سوء قصد به جان موید نبود، بلکه آنها تصمیم داشتند به اعتماد و نزدیکی موید به ابوکالیجار آسیب برسانند. موید نیز به همین ترتیب با مخالفان خود رفتار می‌کرد و آنها را افرادی می‌دانست که سعی داشتند به هر شکل ممکن به ثروت و قدرت دست یابند. به عنوان نمونه، او قاضی را  فردی می‌داند که تنها به دنبال دست یافتن به املاک موید است.[28] او از اطرافیان ابوکالیجار به عنوان افراد اهل عشرت و خوشگذرانی نام می‌برد.[29] موید از میان نزدیکان ابوکالیجار بویژه به خواجه‌ای با نام سعده اشاره می‌کند که سعی داشت با مست کردن امیر، عقل او را زایل سازد.[30] همان طور که پیشتر اشاره شد از نظر موید، این افراد ملحد بودند. به نظر می‌رسد حذف فیزیکی مهمترین روش برای از میان به در کردن حریف نبوده است، شاید به این دلیل که نمی‌خواستند انتقام دیلمیان و ابوکالیجار را در پی داشته باشد.

بدنام کردن افراد کاملا اثربخش بود و بنا به شواهد موید بر اثر یکی از همین توطئه‌ها به حبس خانگی محکوم شد.[31]

اکنون می‌توانیم به سوالی که در ابتدای مقاله مطرح شد پاسخ دهیم. موید توانست با ایجاد پیوند نظامی با دیلمیان و نزدیک شدن به ابوکالیجار، اهداف خود را دنبال کند. او از نفوذ خود بر دیلمیان استفاده کرد تا به ابوکالیجار نزدیک شده و سپس سعی کرد امیر بویهی را با اهداف خود همراستا سازد. او همچنین تلاش کرد شاه را از درباریان دیگری که نقطه‌نظرات متفاوت با موید داشتند دور سازد. گزارشات موید با منابع اسماعیلی و دیلمی مطابقت دارد. با این همه، زمانی که بدگویی درباریان از موید و بیم دادن امیر از نفوذ او بر دیلمیان موثر افتاد، موید جایگاه خود را نزد امیر بویه ای از دست داد.

درباره قاضی عبدالله، رقیب موید نیز می‌توان به راحتی در منابع این دوره شیراز مطالب قابل توجهی پیدا کرد. از او در کتاب مذاکرات موید و نیز فارسنامه ابن بلخی یاد شده است. داستان قاضی عبدالله بسیار مفصل‌تر از ماجرای موید است، و در بسیاری موارد، سرگذشت این دو فرد با هم گره خورده است. قاضی عبدالله نیز اهل شیراز بود. خاندان وی از یکی از قبایل عرب با نام بنی فزاره بودند که ابن‌بلخی تاریخچه آنها را به دوره پیروزی اعراب بر ایران می‌رساند.[32] البته اولین شخص از خاندان عبدالله که ابن بلخی از او یاد می‌کند، جد او با نام ابومحمد عبدالله بن احمد بن سلیمان بن ابراهیم فزاری است که در زمان غلبه آل‌بویه درسال 322/934 در قید حیات بوده است. بنا به گزارش ابن بلخی، خاندان قاضی عبدالله بیشتر از قضات و فرهیختگان علوم دینی بودند که در شیراز موقعیت دیوانی داشتند و برای تداوم مذهب تسنن در شیراز تلاش می‌کردند.[33] نفوذ و اعتبار خاندان آنها در تمام دوران حکومت آل‌بویه تداوم یافت. پدر عبدالله، قاضی‌‌القضات فارس بود. پنج تن از پسران فزاری در مناطق مختلف فارس به قضاوت مشغول بودند و دو تن آنها قاصد حکومت آل‌بویه در بغداد و غزنه بودند. ابوالحسن که در  غزنه حضور داشت سرانجام به خدمت محمود غزنوی درآمد و همانجا ماند.[34] جنید شیرازی  مدخلی بر زندگی ابوطاهر محمد بن عبدالله بن حسن بن عبدالله فزاری نوشته است. جنید ذکر می‌کند که او به عراق و حجاز مسافرت کرد و ابن‌بلخی عنوان می‌کند که قاضی محمد از این خاندان به عراق رفت، بنابراین این امکان وجود دارد که این دو فرد در واقع یک نفر یعنی همان عبدالله فزاری باشند. نیز جنید می‌نویسد که این مرد شافعی بوده و در سال 492 از دنیا رفته است. اگر این مرد همان عبدالله باشد خانواده او نیز شافعی بوده‌اند، در منابع دیگر به مذهب او اشاره نشده است.[35] خانواده آنها اگر چه عرب بودند ظاهرا ارتباط تنگاتنگی با اشراف محلی ایرانی داشتند. بسیاری از پسران این خاندان با دختران خاندان مرداس ازدواج کردند.[36] مادر قاضی عبدالله یکی از همین دختران خاندان مرداس بود. ابن بلخی می‌گوید او قدرت سیاسی و مذهبی‌اش را از خاندان خویش به ارث برده بود. بنابراین قاضی عبدالله هم مثل موید از خانواده‌ای با پیشینه سیاسی برآمده بود. البته خاندان عبدالله به نظر ریشه‌های عمیق‌تری در مقایسه با خانواده موید داشت ولی از آنجا که پیشینه موید چندان شناخته شده نیست، نمی‌توان این مساله را با قاطعیت عنوان کرد.[37]

مساله‌ مهم دیگر در رابطه با قاضی عبدالله آن است که مانند موید که مورد حمایت دیلمیان بود، قاضی نیز تحت حمایت سپاهیان ترک قرار داشت. بنا به زندگی‌نامه موید، وزیر ارتباط قاضی با ترکان را تنها به منظور استفاده از قدرت آنها در راستای اهداف خود می‌داند.[38] ابن بلخی نیز به ارتباط قاضی با ترکان اشاره می‌کند. در مذاکرات موید به دشمنی دیلمیان با قاضی و این مساله که سواره نظامان ترک امید به تبعید موید داشتند اشاره شده است. در این کتاب آمده است که بعد از صحبت عبدالله با ابوکالیجار، امیر آل‌بویه سواره نظامی از صد نفر از دیلمیان و صد تن از امرای ترک ترتیب داد تا موید را از کار برکنار کنند.[39]

با این همه، ظاهرا عبدالله جدا از ترکان با گروه‌های دیگر نیز در ارتباط بوده است. موید با وزیر از ارتباط قاضی با قصه‌گویان و برخی از نمازگزاران در مسجد می‌نویسد:

«با قصه پردازان و نمازگزاران از طرد سنت و بدعت گذاشتن در دین توسط من سخن گفته‌‌اند... و آنها در پاسخ او گفته‌اند که به خانه موید یورش می‌بریم و تمام خان و مانش را از میان بر‌می‌داریم.»[40]

این گزارش در عین حال که به اقدامات بسیار خشن و تند قاضی اشاره دارد، نشان می‌دهد که قاضی متکی به نهادهای سنی مذهب بزرگی بوده است. بنا به گزارش موید او با گروه‌های صوفی و زیدی نیز ارتباط داشته است.[41] موید گذشته از افراد شاخص مذهبی، از ارتباط قاضی با بازرگانان ثروتمند شهر خبر می‌دهد.[42] موید پیوسته از قاضی به عنوان شخصی متجاوز و خشن یاد می‌کند. البته ما باید در برخورد با گزارشاتی مثل مذاکرات موید که بدبینانه است با احتیاط برخورد کنیم. اما از همین مطالب می‌توان دریافت که قاضی  شخص با نفوذ و برجسته‌ای بوده است.

به نظر می‌رسد نزدیک شدن به ابوکالیجار برای قاضی هم مثل موید کلید دست یافتن به قدرت بود. بنا به گزارش ابن بلخی، عبدالله که بی‌تردید قهرمان داستان ابن بلخی است، توانست آن قدر به ابوکالیجار نزدیک شود که با او به تنهایی به گفتگو بنشیند و فرمان تبعید ابونصر را به دست آورد.[43] قاضی در مورد موید نیز به همین صورت عمل کرد و توانست با نزدیک شدن به ابوکالیجار و کسب رضایت او، حکم تبعید ابوکالیجار را به دست آورد و این که در صورت بازگشت موید به فارس ریختن خون او واجب است. از بسیاری جهات قاضی برای به دست آوردن قدرت در شیراز در همان راهی پای نهاد که پیشتر موید رفته بود. او با نزدیک شدن به نظامیان ترک، راه رسیدن به دربار ابوکالیجار را هموار کرد. نزدیک شدن به امیر آل‌بویه به او کمک کرد رقیب خود یعنی موید را از میدان به در کند. تفاوت بین این دو مرد، و احتمالا دلیل پیروزی قاضی این بود که قاضی نسبت به موید متحدان متفاوت‌تری داشت. ارتباطات او با سنی‌ها و گروه‌های شیعی شهر و نیز بازرگانان، به نظر مهم‌تر می‌رسید.

وزیر بهرام بن مافنه ملقب به عادل نسبت به دو شخصیتی که تا اینجا از آنها یاد شد، موقعیت متفاوتی داشت. زندگی وزیر نسبت به موید و قاضی عبدالله شفاف‌تر است. بنا به گزارشات ابن اثیر و ابن جوزی، وزیر در کازرون در یکی از سال‌های 360-970-971/ یا 366/ 976-977 به دنیا آمد.[44] بهرام وزیر در سال 416/1025-26 همراه با ابومحمد بن مکرم در صف همراهان ابوکالیجار درآمد و تا زمان مرگ یعنی در سال 433/1-41-42 در خدمت ابوکالیجار بود.[45] پس از او مهذب الدوله ابو منصور هبه الله بن احمد الفساوی به وزارت منصوب شد.[46]

همانند دو شخصیت دیگر، بهرام وزیر نیز با نظامیان پیوند استوار داشت. با این همه، بنا به منابع او بیشتر از آن که نقش رهبر روحانی را برای نظامیان بازی کند، فرماندهی آنها را بر عهده  داشت. به عنوان مثال، در سال 421/ 1030 وزیر در جنگ ابوکالیجار با جلال‌الدوله در اهواز، برای ابوکالیجار نیروی نظامی ارسال کرد. تا پیش از اعزام نیروی کمکی، ابوکالیجار در جنگ با جلال‌الدوله که سپاهیانی از گروه‌های مختلف از جمله کرد و عرب او را همراهی می‌کردند شکست خورده بود. سپاهیان جلال‌الدوله اهواز را غارت کردند و مادر ابوکالیجار، همسـر و فرزندان او به اسارت جلال‌الدوله درآمدند؛ مادر ابوکالیجار در راه بغداد از دنیا رفت. ابوکالیجار بار دیگر با جلال‌الدوله درگیر شد و هزار نفر از سپاهیان خود را در این جنگ از دست داد. در همین زمان، وزیر با سپاهیانش سر رسید و دوباره جلال‌الدوله را تا واسط عقب نشاند.[47] در سال 429/38-1037 بار دیگر بهرام وزیر را در راس ارتش می‌بینیم. او و ابوکالیجار در بحران جانشینی در عمان پادرمیانی کرده و ماجرا را به خوبی فیصله دادند.[48] سپس وزیر با همان سپاه تا به سمت بصره رفت و توانست این شهر را تا سال 431/40-1039 تصرف کند.[49]

موقعیت بهرام به عنوان وزیر و نیز رهبر نظامی نشان می‌دهد که برخلاف موید و قاضی، وزیر وظیفه برقراری توازن بین منافع گروه‌های مختلف سپاه را بر عهده داشته است. بنابراین برخلاف موید و قاضی که به ترتیب با دیلمیان و ترکان پیوند داشتند، وزیر سعی داشت هر دو گروه را راضی نگه دارد. این مساله بخصوص از گزارش موید پیداست که سرانجام وزیر، دیلمیان حامی موید را به پشت کردن به موید و راضی شدن به تبعید او از شیراز راضی می‌کند.[50] موید همچنین از مقاومت وزیر در مقابل قاضی و ترکان و مذاکره با آنها خبر می‌دهد.[51]  موید در تمام گزارش خود مطلبی درباره رابطه مستقیم وزیر با دیلمیان نمی‌نویسد.[52] از سوی دیگر او از این که به اندازه دیگر درباریان با وزیر ارتباط نداشته است ابراز ناخشنودی می‌کند: «هرگز از هدایای بسیاری که به شما می‌بخشید، سهمی به من نمی‌رسد و مرا در میان دوستان نزدیک شما جایی نیست. من تمام قضات، روحانیان، علما و دبیران را می‌بینم که به خانه شما رفت و آمد دارند و در جلسات شما شرکت کرده و از حمایت شما بهره می‌برند.  آنها با استفاده از مهر خویش به ثروت و جاه دست می‌یابند، حال آن که زندگی من از سیاهی این‌کارها به دور مانده است».[53]

با این همه، خود این شکایت به نقشی که وزیر به عنوان واسطه و پشتیبان سیاسی در میان سپاهیان و دیگر گروه‌های مهم شیراز اشاره دارد. شکایت‌های دیگر موید از وزیر حاکی از آن است که وزیر مسوول برقراری توازن در میان گروه‌های مختلف دربار و جامعه بوده است: «کارها به جایی رسیده که دیلمیان در انجام فرایض مذهب خود و اصرار بر آن تحت فشار قرار می‌گیرند، حال آن که مسیحیان و یهودیان را از انجام آداب دینی و شرکت در کلیسا و کنیسه منعی نیست».[54]

از این گله و شکایت می‌توان دریافت که بهرام وزیر وظیفه خود را تامین رفاه حال همه مردم اعم از مسلمان، یهودی و مسیحی می‌داند.